نشر توسط:admin Views 30 تاریخ : 17 ارديبهشت 1395 نظرات ()
این پست رو تو وبلاگ مهسای عزیز http://www.nargol-a.blogspot.com خوندم تصمیم گرفتم ترجمه ش رو بنویسم
میدونم که احتمالا پر از اشکاله واسه همین از دوستایی که اشکالاتم رو متذکر میشن پیشاپیش خیلی سپاسگزارم
منتظر تصحیحات گرانقدرتون هستم
قسمتهایی که با رنگ قرمز تصحیح شده اند نظر ارزشمند یکی از خوانندگان فرهیخته و عزیز هستند
از کتاب پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
یک بار به مترسکی گفتم :لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت:لذت ترساندن عمیق و پایدار است.از آن خسته نمیشوم. دمی اندیشیدم و گفتم:درست است,چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام. گفت:فقط کسانی که تن شان از کاه پرشده باشد این لذت را می شناسد. آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوارکردنم.
. . .
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه میسازند
Del libro :" il profeta ed insano (pazzo)"
"Forse sei stanco di stare in questo campo isolato?"
Dissi una volta ad un spaventapasseri
"Il piacimento di spaventare e' profondo e permanente
Non mi stanca" disse.
Pensassi un momento e dissi:
"E' guisto(Vero) perche' anchio ho provato questo piacimento"
"Solo quelli che hanno un corpo pieno di paglia conoscono questo piacimento" disse.
Poi io me ne andai mentre non sapevo che lui volesse elogiarrmi o umiliarmi
....
(Una altra volta) Passandogli vidi due corvi che stavano nidificando sotto il suo cappello