نشر توسط:admin Views 25 تاریخ : 1 ارديبهشت 1395 نظرات ()
انقدر فضا آروم و بی سر و صداست که صدای شکستن ساقه ی خشک گندم زیر آرواره های ظریف ملخ رو میشه شنید!
حاج خانوم میگه وقتی همراه تو میام ، دیگه یادم میره از مار می ترسم!
بین علف ها دنبال مارها می گردیم.... با دست نشونش میدم، ببین حاج خانوم، اون یکی مار آبیه، سمی نیست، خیلی هم زیباست...
کمی جلوتر یه مار دیگه سرشو آورده بالا و داره تند تند راه میره.... به این هم میگن قمچه مار!
دستمو محکم می گیره، سمی نیست؟ جلوتر نرو.....
نترس خانم دکتر من، اصلا" روایت داریم که وقتی با من میای بیرون از هیچ حیوونی نباید بترسی ....
باز هم روایت داریم، روایت های دو نفره...